من از خیال تو هر دم خیال می سازم
هزار فکر بعید و محال می سازم
خیال می کنم
انگار.... هم قفس شده ایم
برای پر زدن با تو
بال می سازم
برای اوج گرفتن، به
شوق شادی تو
چه قصه ها که من از
این مقال می سازم
خیال می کنم انگار
مال هم شده ایم
من از تجسم عشقت
وصال می سازم
قفس برای من و تو
حصار خوبی نیست
از این شکسته ی
بسته، کمال می سازم
تو، ای پرستوی
دلداه ی هوای هوا
خیال می کنی از عشق
، قال می سازم؟
نه از هوای دل
تو... نه از جنون دلم
که از حضور خیالت
جلال می سازم
به خواب دیدمت و بوسه ای و آغوشی
من از تجسم عشقت وصال می سازمنگاه کن.... من از این رفته .... حال می سازم....
پسرک خواب آلود
من و نسیم نگاهت، من و تبسم عشق
من و شمیم حضورت ، من و ترنم عشق
نگاه منتظر من، و حجم عاصی کوه
و عطر روح نواز گناه گندم عشق
دوباره می خورم از نو ، چه سیب یا گندم
چه فرق می کند آغاز راه مردم عشق
شراب خانگی چشم غمگسار تو و....
من و دخیل دمادم به حضرت خم عشق
تو آشنای منی و منم غریب نگات
چه اتفاق عجیبیست، لحظه ی گم عشق
پری قصه ی شب های رفتن سهراب...
رسیده رستم قصه، به خوان هشتم عشق.....
محمد ابراهیم عروی
هوا سرد است و ابر آهسته بارد
ز ابری ساکت و خاکستری رنگزمین را بارش مثقال ، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ
سرود کلبه ی بی روزن شب
سرود برف و باران است امشب
ولی از زوزه های باد پیداست
که شب مهمان توفان است امشب
دوان بر پرده های برفها ، باد
روان بر بالهای باد ، باران
درون کلبه ی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان
آواز سگها :
زمین سرد است و برف آلوده و تر
هواتاریک و توفان خشمناک است
کشد - مانند گرگان - باد ، زوزه
ولی ما نیکبختان را چه باک است ؟
کنار مطبخ ارباب ، آنجا
بر آن خاک اره های نرم خفتن
چه لذت بخش و مطبوع است ، و آنگاه
عزیزم گفتم و جانم شنفتن
وز آن ته مانده های سفره خوردن
و گر آن هم نباشد استخوانی
چه عمر راحتی دنیای خوبی
چه ارباب عزیز و مهربانی
ولی شلاق ! این دیگر بلایی ست
بلی ، اما تحمل کرد باید
درست است اینکه الحق دردناک است
ولی ارباب آخر رحمش آید
گذارد چون فروکش کرد خشمش
که سر بر کفش و بر پایش گذاریم
شمارد زخمهامان را و ما این
محبت را غنیمت می شماریم
خروشد باد و بارد همچنان برف
ز سقف کلبه ی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان
زمستان سیاه مرگ مرکب
آواز گرگها :
زمین سرد است و برف آلوده و تر
هوا تاریک و توفان خشمگین است
کشد - مانند سگها - باد ، زوزه
زمین و آسمان با ما به کین است
شب و کولاک رعب انگیز و وحشی
شب و صحرای وحشتناک و سرما
بلای نیستی ، سرمای پر سوز
حکومت می کند بر دشت و بر ما
نه ما را گوشه ی گرم کنامی
شکاف کوهساری سر پناهی
نه حتی جنگلی کوچک ، که بتوان
در آن آسود بی تشویش گاهی
دو دشمن در کمین ماست ، دایم
دو دشمن می دهد ما را شکنجه
برون : سرما درون : این آتش جوع
که بر ارکان ما افکنده پنجه
دو ... اینک ... سومین دشمن ... که ناگاه
برون جست از کمین و حمله ور گشت
سلاح آتشین ... بی رحم ... بی رحم
نه پای رفتن و نی جای برگشت
بنوش ای برف ! گلگون شو ، برافروز
که این خون ، خون ما بی خانمانهاست
که این خون ، خون گرگان گرسنه ست
که این خون ، خون فرزندان صحراست
درین سرما ، گرسنه ، زخم خورده ،
دویم آسیمه سر بر برف چون باد
ولیکن عزت آزادگی را
نگهبانیم ، آزادیم ، آزاد
وقتی برای عشق تو ، دل ، تنگ می شود
انگار جان آینه هم سنگ می شود
وقتی برای رفتن تا پشت پنجره
هر یک قدم هزار و دو فرسنگ می شود
دیگر حضور پنجره هم چاره ساز نیست
یار قدیم ، اسوه ی نیرنگ می شود
وقتی جزای گفتن یک حس ناگزیر
تحمیل رنج داغ دو صد ننگ می شود
یا در جواب خواندن یک شعر تازه ام
پیشانی نگاه تو آژنگ می شود
باید کنار غار جنون اعتکاف کرد
آنجا که پای ثانیه ها لنگ می شود
وقتی شراب چشم تو نایاب می شود
تنها پناه خلصه ی من بنگ می شود
خورشید هم چنانچه شوی دیگرت چه سود؟
وقتی حنای عشق تو بی رنگ می شود...........
پسرک خواب آلود.
مواظبم
مواظبم نسیم ؛ بوی خوب عشق را نیاورد . . .
مواظبم صدای من
برای گوش هیچ کس
صدای دلنشین یک . . .
مواظبم ، . . مواظبم
نترس !
بودنم برای هیچ کس
قرار نیست . . .
و خاطرات من به جز زمان رفته ؛
تا همیشه مفرد است .
"شبنم راعی"
درود بر شاعر عاشقانه های بی بدیل شبنم راعی تا همیشه عزیز
درخت کوچک من به باد عاشق بود به باد بی سامان. کجاست خانه باد؟ کجاست خانه باد؟
" فروغ "
درخت بود و تو بودی و باد، سرگردان
میان دفتر باران، مداد سرگردان
تو را كشید و مرا آفتابگردانت
میان حوصله گیج باد سرگردان
همیشه اول هر قصه آن یكی كه نبود
نه باد بود و نه تا بامداد سرگردان
و آن یكی همه ی بود قصه بود و در او
هزار و یك شب و صد شهرزاد سرگردان
تمام قصه همین بود راست می گفتی :
تو باد بودی و من در مباد سرگردان
زمین تب زده، انسان عصر یخ بندان
و من میان تب و انجماد سر گردان
ستاره ها همه شومند و ماه خسته من
میان یك شب بی اعتماد سر گردان
مرا مراد تویی گرچه بر ضریح تو هست
هزار آینه ی نا مراد سرگردان
نماد نام تو بود و نماد ناله من
هزار ناله در این یك نماد سر گردان
................................................
................................................
درخت كوچك تنها به باد عاشق بود
و باد
بی سرو سامان
و باد
سر گردان
تمام قصه همین بود، راست می گفتی !
محمد حسین بهرامیان
درود بر دوستان تاهمیشه خوب
رفقای تا همیشه همراه
ممنون که یه سال دیگه هم تحملم کردید
تا پنجم فروردین نیستم
امیدوارم هر جا هستید خوش و خرم و سرفراز و سربلند و نیک باشید
و سال خوب و خوشی در کنار عزیزانتون داشته باشید
عید به همتون مبارک باشه
و امیدوارم بهترین سال نو عمرتون تا الان رو تجربه کنید.
درود و دو صد بدرود.
ساقیا آمدن عید مبارک بادت
آن مواعید که کردی مرود از یادت.
گاهی دلم بری خودم تنگ می شود
انگار جان آینه هم سنگ می شود
وقتی برای رفتن تا پشت پنجره
هر یک قدم هزار و دو فرسنگ می شود
دیگر حضور پنجره هم چاره ساز نیست
یار قدیم ، اسوه ی نیرنگ می شود
وقتی جزای گفتن یک حس ناگزیر
تحمیل رنج داغ دو صد ننگ می شود
یا در جواب خواندن یک شعر تازه ام
پیشانی نگاه تو آژنگ می شود
باید کنار غار جنون اعتکاف کرد
آنجا که پای ثانیه ها لنگ می شود
وقتی شراب چشم تو نایاب می شود
میعاد گاه خلصه من بنگ می شود
خورشید هم چنانچه شوی دیگرت چه سود؟
وقتی حنای عشق تو بی رنگ می شود...........
پسرک خواب آلود
آمد درست زیر شبستان گل نشست
در بین آن جماعت مغرور شب پرست
یک تکه آفتاب ، نه ! یک تکه از بهشت
حالا درست پشت سر من نشسته است
چادر نماز گل گلی انداخته به سر
افتاده از بهشت در این ارتفاع پست
این بیت مطلع غزلی عاشقانه نیست
این چندمین ردیف نمازی خیالی است
گلدسته ی اذان و من و های های های
الله اکبر و انا فی کل واد مست
سبحان من یمیت و یحیی و لا اله
الا هوالذی اخذالعهد فی الست
یک پرده باز پشت همین بیت می کشم
او فکر می کنیم در این پرده مانده است
دل می بری که حی علی های های های
هرجا که هست ، پرتو روی حبیب هست
سارا سلام اشهد ان لا اله تو
با چشم هاي سرمه اي ان لا اله مست
بالا بلند ، عزم تو را با لبان من
آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست
باران جل جله ، شب خرداد ، توی پارک
مهرت همان شب ، اشهداندر دلم نشست
آنشب کبو کبوتری از بامتان پرید
نم نم نما نماز تو در بغض من شکست
سبحان من یمیت و یحیی و لا اله
الا هوالذی اخذالعهد فی الست
سبحان رب هر چه دلم را ز من برید
سبحان رب هر چه دلم را ز من گسست
سبحان ربی المن و سارا بحمده ای
سبحان ربی المن و سارا دلش شکست
سبحان ربی المن و سارا به هم رسی
سبحان تا به کی من و او دست روی دست ؟
زخمم دوباره واشد و ایاک نستعین
تا اهدنا الصرای تو راهی نمانده است
یک پرده باز بین من و او کشیده اند
سارا گمانم آنطرف پرده مانده است
محمد حسین بهرامیان
