باری سوار گرده مردم نکرده‌ایم

خود را به نعمتی گذرا گم نکرده‌ایم

دست تهی ما و تهی دستی تنور

یک جو طمع به خرمن گندم نکرده‌ایم

دریای شوربخت و صبوریم، سالهاست

توفان چشیده‌ایم و تلاطم نکرده‌ایم

جنگل گواه باش اگر خانه سرد بود

یک شاخه از درخت تو هیزم نکرده‌ایم

زور زبانِ منطقمان می دهد نشان

ما با زبانِ زور تکلم نکرده‌ایم

از روی خشم سنگِ ترازوی عدل را

هرگز نثار شیشه ی مردم نکرده‌ایم

با خون دل وضوی عبادت گرفته‌ایم

با خاک هر دیار تیمم نکرده‌ایم

ما را به جرم آینه بودن شکسته‌اند

زیرا به روی رنگ تبسّم نکرده‌ایم

شاعر مجید افشاری