باید کــــه ز داغم خبــری داشته باشد

باید کــــه ز داغم خبــری داشته باشد

هر مرد که با خود جگری داشته باشد

حالم چو دلیری ست که از بخت بد خویش

در لشکــر دشمن  پسری داشتـــه باشد !

حالم چو درختی است که یک شاخه نا اهل

بازیچــــه ی  دست  تبــــری  داشتـه  باشد

سخت است پیمبر شده باشی و ببینی

فرزند تــــو دیــــن دگـــری داشته باشد !

آویخــــته از گــــردن من شـــاه کلیدی

این کاخ کهن بی که دری داشته باشد

سر درگمـــی ام داد  گـــره در گـــره اندوه

خوشبخت کلافی که سری داشته باشد !

 

حسین جنتی

من که رفتم بنشینید و ... هوارم بزنید

پشت دیوار همین کوچــه به دارم بزنید

من که رفتم بنشینید و ... هوارم بزنید

باد هم آگهـــی مرگ مرا خواهد برد

بنویسید که: "بد بودم" و جارم بزنید

من از آیین شما سیر شدم ... سیر شدم

پنجـــه در هر چه کـه من واهمه دارم بزنید

دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟!

خبـــر مرگ مرا طعنــــه به یــــارم بزنید

آی! آنها! که به بی برگی من می خندید!

مرد باشید و ... بیایید ... و ... کنارم بزنید

 

زنده یاد نجمه زارع

هیچ وقت ...

تو نّیستی و این در و دیوار هیچ وقت...

غیر از تو من به هیچ کس انگار هیچ وقت...

این جا دلم برای تو هی شور می زند.

از خود مواظبت کن و نگذار هیچ وقت...

اخبار گفت شهر شما امن و راحت است

من باورم نمیشود اخبار هیچ وقت...

حیف اند روز های جوانی. نمیشوند

این روز ها دو مرتبه تکرار هیچ وقت

من نیستم. بیا و فرموش کن مرا

کی بوده ام برات سزاوار؟...هیچ وقت!

بگذار من شکسته شوم تو صبور باش

جوری بمان همیشه که انگار هیچ وقت...

 

زنده یاد "نجمه زارع"

هروقت شعرها و سرگذشت خانم زارع رو می خونم افسوس می خورم که چنین ذوق و طبع شعری چرا باید به خاطر تزریق داروی اشتباه در بیمارستان در بیست و سه سالگی به خاک بره؟؟

قطعا ایشون آینده بی نظیری داشت
روحشون شاد

مرا ترکی است مشکین موی و نسرین بوی و سیمین بر

مرا ترکی است مشکین موی و نسرین بوی و سیمین بر

سها لب ، مشتری غبغب ، هلال ابروی و مه پیکر

 

 

چو گردد رام و گیرد جام و بخشد کام و تابد رخ

بُود گلبیز و حالت خیز و سحر انگیز و غارتگر

 

دهانش تنگ و قلبش سنگ و صلحش جنگ و مهرش کین

به قد تیر و به مو قیر و به رخ شیر و به لب شکّر

 

چه بر ایوان ، چه در میدان ، چه با مستان ، چه در بستان

نشیند ترش و گوید تلخ و آرد شور و سازد شرّ

 

چو آید رقص و دزدد ساق و گردد دور، نشناسم

ترنج از شَست و شَست از دست و دست از پا و پا از سر !

 

{ جیحون یزدی }